چیلیک چیلیک... شر شر... گرومپ گرومپ... هووو هووو... خش خش...
دیگر خوشید را می شود ندید!
حالا ابرها فرمانروای مطلق آسمان آبی اند و هرچه بخواهند، بر سر هرکه بخواهند فرود می آورند.
چیک چیک... چیلیک چیلیک... و ناگهان شر شر شرررررررر ...خیس
بوی خاک باران خورده، پنجره های مات و دل های عاشق!
هووو هووو هووو... صدای ناله. خوب که گوش می کنم، دلم می لرزد!
عجب حس عجیبی دارد. دلم هری ریخت. صدای باد بود؟
همه جا به یکباره روشن می شود و من تا به خودم بیایم و بفهمم که چه بود و چه شد، ناگهان... گوووررررووومپ!
دلم برای تو تنگ می شود، برای او تنگ می شود، برای همه تنگ می شود و این بار احساس می کنم دلم برای خودم هم تنگ شده است.
پیاده روهای شهر رنگ عوض کرده اند. شهر مرموز تر از قبل شده است. باد برای درخت ها لالایی می خواند.
برگ ها این بار سمفونی خود را نه از روی شاخه ها بلکه در زیر قدم های خسته ی رهگذران اجرا می کنند. سمفونی زندگی با اجرای برگ ها!
برگ ها سرود زندگی هر کدام از رهگذران را متفاوت از دیگری اجرا می کنند. و من گاه متعجب می شوم از بعضی آدم ها. از آدم هایی که به ظاهر زنده اند. زندگی می کنند اما بی سرود.
گاه سمفونی خارج می شود!!!
صبح تا شب می رقصیم! که چه؟! که بچرخانیم چرخ این زندگی را گاهی. که بگوییم ما هم هستیم. تا . . . کم نیاوریم.
تا اثبات کنیم شخصیت های گاه انکارشده ی مان را. تا زمین نخوریم مقابل این همه چشم که بی وقفه نظاره گرمان هستند.
تا سر افراز تر از هر کس و ناکسی قد علم کنیم. تا . . .
و در این میان هرچقدر بهتر هنر رقصیدن را فرا گرفته باشی و هر مقدار که بیشتر برقصی؛
هر اندازه که آمادگی رقصی متفاوت را داشته باشی و هر زمان که تند تر از بقیه بجنبانی، ناگهان به صورت معجزه آسایی گره از کارت گشوده می شود!
در این تاریکی و حرمان و زجر و خون و آتش
در این سرگشتگی های دمادم
روزگارِ گاه تیره گاه روشن
در این دیروز و امروز و در آن فردای تاریک
در این تکرار تاریخ
کسی هم هست...
در این غربت سرای قرن خاموشی
در این ماتم سرای دهر
همین خاکی که افلاکی ست!
منم آن بی نفس
خسته
پریده رنگ و آواره.
کسی هم هست...؟
مفیستو زیر لب گفت: فقط هوس!
چشمان او شیطنت بار برق می زند. دستانش را جلو آورد و گفت: بگیر. دستم بی اختیار به سویش دراز شده است. دست های مفیستو سرد و جذاب است. هرچه هست بی اختیارم کرده. سرمای تن عریانش را حس می کنم. جسمم بی روح به پیش می رود. هرچه می گذرد بیشتر لذت می برم. انتهایش را نمی دانم. تنم را بی مهابا بر عریانی های مفیستو می لغزانم. همه اش لذت است، لذت تن ها، بی روح!
خودم را رها کرده ام و این بار نوبت مفیستو است که در اوج لذت ، لمسم کند. حس می کنم هیچ چیز ناراحتم نمی کند. مفیستو لمس می کند و به پیش می رود. خودم را غرق در شهوتی ناب حس می کنم. لذتی که همیشه آرزویش را داشتم. تک تک مویرگ های تن عریانم، غرق در لذت است. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم. هوس است و لذت.
روحم را به مفیستو می فروشم و در ازایش، لذت، خواسته ها و هر آنچه را که تا به حال آرزویش را در سر می پروراندم بدست می آورم. روح برای تن. هر چیزی بهایی دارد!
حساس ترین نقاط تنم حالا به وجد آمده است. با این که ساعت ها و بلکه سال ها از شروع آمیزش گذشته، مفیستو هر لحظه لذتی جدید خلق می کند. تکراری در کار نیست. هر چه هست تازگی است.
خستگی؟ جسمِ بی روح که خستگی ندارد! حرکت خون در رگ هایم را حس می کنم و به هیچ چیز جز لذت بی نهایت فکر نمی کنم. دست هایم را بی درنگ جلو می برم تا دوباره و سه باره و چند باره لمسش کنم. از فرط هیجان گاه بیهوش به زمین می افتم. به هوش که می آیم، با دعوت مفیستو این بار تنم را با قدرت بیشتر بر عریانی های سرد و جذاب او می غلتانم و دوباره بیهوش می شوم و ...
چندی است که دیگر فقط لذت جسم آراممان می کند. جسم ها به کمک جسم ها نیرو می گیرند.
در این شهر سراپا لذت، روح ها تک تک قبض می شوند!
*مفیستوفلس(mephistopheles)
نام شیطان یا اهریمنی است که روح فاوست را در قبال برآورده کردن خواسته های فاوست، از او می خرد.
فاوست نام شخصیتی است که گوته خلق کرده است.
شب آرام آرام شهر را دربر می گیرد. لالایی سکوت می خواند اما شهر خوابش نمی برد. همه اش همهمه و صدا. شور و غوغاست، هیجان است. مردم می روند و می آیند. نگاه می کنند و تجربه می اندوزند و انگار کارهایی هست که فرا نمی شود انجامشان داد.
از خواب می ترسند؛ هم مردم شهر ، هم خود شهر از خواب وحشت دارند. یک لحظه ساکت نمی شوند، سکون ندارند. تمام شهر را مثل روز روشن می کنند تا مبادا یک لحظه خوابشان ببرد و شب، شهر را ببلعد. می خواهند فراموش کنند!
خانه ها از زمین دور اند. از سکون دور اند. جز شهر و آدم هایش چیزی نیست. جز خانه هایشان جایی برای خودشان ندارند. دلخوش به نگاه های گذرا و حرف هایی تکراری که گه گاه فقط رنگشان عوض می شود. می خورند و می آمیزند و بس. می خورند که طعم های جدید را تجربه کنند و لذت ببرند. لذت طعم های زنده. برای زنده ماندن غذا نمی خورند؛
زنده اند تا بخورند!
به خواب می روند و خواب نمی بینند. بیدار که می شوند همه جا تاریک است جز خانه ی همسایه ها! لحظاتی بعد چراغ های خانه ی همسایه هم خاموش می شود. اما همسایه هم خواب نمی بیند.
شهر نورباران شده تا شب را خاموش کند، غافل از این که شب، جایی در کنار خفتگانِ خسته، آرمیده است.
این شهر خواب نمی بیند