تبليغاتX
هویت - سمفونی
یادداشت های یک دانشجوی ارتباطات
صداهایی آشنا می آید!

چیلیک چیلیک... شر شر... گرومپ گرومپ... هووو هووو... خش خش...

دیگر خوشید را می شود ندید!

حالا ابرها فرمانروای مطلق آسمان آبی اند و هرچه بخواهند، بر سر هرکه بخواهند فرود می آورند.

چیک چیک... چیلیک چیلیک... و ناگهان شر شر شرررررررر ...خیس

بوی خاک باران خورده، پنجره های مات و دل های عاشق!

هووو هووو هووو... صدای ناله. خوب که گوش می کنم، دلم می لرزد!

عجب حس عجیبی دارد. دلم هری ریخت. صدای باد بود؟

همه جا به یکباره روشن می شود و من تا به خودم بیایم و بفهمم که چه بود و چه شد، ناگهان... گوووررررووومپ!

دلم برای تو تنگ می شود، برای او تنگ می شود، برای همه تنگ می شود و این بار احساس می کنم دلم برای خودم هم تنگ شده است.

پیاده روهای شهر رنگ عوض کرده اند. شهر مرموز تر از قبل شده است. باد برای درخت ها لالایی می خواند.

برگ ها این بار سمفونی خود را نه از روی شاخه ها بلکه در زیر قدم های خسته ی رهگذران اجرا می کنند. سمفونی زندگی با اجرای برگ ها!

برگ ها سرود زندگی هر کدام از رهگذران را متفاوت از دیگری اجرا می کنند. و من گاه متعجب می شوم از بعضی آدم ها. از آدم هایی که به ظاهر زنده اند. زندگی می کنند اما بی سرود.

گاه سمفونی خارج می شود!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:7  توسط مصطفی  |